زمین میلرزد .... ابرهای سیاه و کبود آسمان را پر کرده اند .... صدای رعد و برق از دل آسمان به گوش میرسد ..... گرد بادی به راه افتاده است و عقربه های ساعت با سرعت وحشتناکی به چرخش در آمده اند .... از دور دستها صدای پای موجودی هولناک به گوش میرسد که با گذاشتن قدم هایش زمین به لرزه در می آید و آسمان فریاد میکشد .... از شدت ترس خود را به پشت تکه سنگ بزرگی میرسانم تا شاید مکان امنی برایم باشد .... صدای قدم هایش نزدیک تر و نزدیک تر میشود و تمام وجود مرا خوف و ترس فرا میگیرد ...... او به من نزدیک شده است ..... اری خیالم حقیقت دارد .... او یک دیو است که گلوی فرشته ی بالدار آرزوهای مرا دریده است و تن فرشته ام را با سر آویزان و پر خون به آغوش گرفته است .... ای داد .... دریغا ، من در کویر دل خود بودم .

زیرباران نسشته ام .بالای سرم ستاره است وفرشته.باد می آید ویاد تورا روی گلبرگها
می ریزد. زندگی تند وشتابناک همراه رود کوچکی که روبرویم است ،می گذرد.
عطر گذشته ها پیراهنم را خوشبو کرده است.قسمتی ازدیروز،هنوزروی سرانگشتانم
راه میرود.
خاطرات با تو بودن را- چه تلخ ،چه شیرین دوست دارم .باران مرا یاد اشکهایت
می اندازد.یاد لحظه های خداحافظی ،یاد انتظارها ودیدارهای پیاپی.
ناودان کوچک خانه ام ازاین همه بارش سبز به شوق می آید وآواز می خواند.
زندگی می رود وخاطرها می مانند.خاطرها می روند وما می مانیم .ما میرویم جادها
می مانند.خوشا با تو ماندن،خوشا با تو رفتن.
با تو می توان از آسمان بالاتر رفت .با تو می توان درخت های زمینی را تا کهکشانهای
دور دست برد. با تو می توان جوان ماند. جوان تر ازآسمانی که دیشب به دنیا آمد.
شکی ندارم که نفسهای تو می تواند همه ئ مردگان شهر را زنده کند وحتی مسیح را ناگهان
به کوچه ئ ما بیاورد. با تو می توان بزرگتر وسبزتر از زندگی بود.
دوست دارم همیشه در باران زندگی کنم وتا گرما وتازگی اشک های تو را هیچ وقت از یادم
نبرم.
اشک های تو زیباترین قطراتی است که میشناسم .

وقتی می خندی :
زیباتر می نمایی
وقتی می خندی
برای خاطره های ماندنی
قشنگ ترین بهانه ای
وقتی می خندی
آسمان
ابری نیست
وساده لوحی خورشید از نگاهش پیدا نیست
وقتی می خندی
گلچینها عاشق گلند
وباغبان
تنهایش را به گلها اختصاص می دهد
وقتی می خندی
آخرین کرانه های عشق من
از پشت لبخند تو پیداست
پس
لختی برای عشق مرده ی من بخند.

به نام خداوند زیبایی ها
باز هم می خواهم متنی را شروع کنم متنی در مورد تو باز هم مثل همیشه میخواهم جمله هایم را که سوار بر اشکهایم هستند برایت جاری سازم و اکنون بر روی دانه ای از اشکهای جاری شده ام جهانی زیبا را میبینم ... فکر میکنم این اشک دریچه ای باشد از دل من به جهان تو . میدانی در میان زیبایی های بی وصف و بی پایان این جهان ... کدام زیبایی توجه مرا به خود وا میدارد ؟؟؟ .... توجه من باز هم به چهره ی زلال و منتظر تو خواهد بود ... نمی دانم تو نیز مرا در اشکهایت نظاره می کنی ؟؟؟.... دلم گرفته است میدانی سببش چیست ؟؟؟ میترسم از انتظار خسته شوی ... میترسم ، خیلی ... ولی نه ! فرشته ها که جز وفا داری خصلت بنام دیگری ندارند ... پس نگرانیم بیهوده هست ... کاش می توانستی در نگاه نگرانم لغزندگی چشمانم را ببینی و یخ های آویزان از پلک هایم را که در اثر سرمای جدایی از تو به وجود آمده است کاش میتوانستی ناظر سنگینی این همه بار درد که در گذر از جاده ی زندگی لحظه به لحظه بر شانه هایم افزوده می شوند باشی تا بفهمی که من هم اینجا چه روزای سرد و سختی را در حال گذراندن هستم ... تنها امیدم آن نور کوچکیست که گاهی در انتهای این جاده ی تاریک و هولناک دیده میشود چون میدانم که اگر خودم را از این دریچه رد کنم دیگر چهره ات از این آشفتگی بیرون خواهد آمد و رویاهایمان به حقیقت خواهد پیوست ... می دانی چقدر دلم برای لمس کردن دستانت و نگاهت تنگ شده است ... نه نمیدانی !!! می دانم که نمی دانی ، می دانم که جمله هایی که می نویسم در کاغذ خواهد ماند و این کاغذ در روز های این دنیا از بین خواهد رفت !!! هر چند مهم نیست شاید باید اینطور باشد و ما باید این جدایی را تحمل کنیم ... به خاطرم نمی آید که ما بخاطر کدامین گناه متهم به این فاصله شدیم !!! آهای هم راهانم شما به خاطر دارید که جرم ما چیست ؟؟؟ نه!!! این جا کسی به خاطر ندارد !!! ... از هم راهانم شنیده ام که در آن جهان زمان به تندی میگذرد ؟؟؟ ولی چرا این قدر آشفته ای ؟؟؟ ... اری می دانم در جواب این سوالم چه پاسغ خواهی داد !!! می دانم که یک لحظه از معشوق شاید برابر هزاران سال است ... برایت بغض جمع شده در گلویم را فریاد میزنم ، موج این فریاد دل من را که میلرزاند شاید به جهان تو نیز رسید ... منتظرم بمان من بر میگردم ...



