تبليغاتX
صدا کن مرا . صدای تو خوب است !!!



 
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
 
وان مواعید که کردی مرود از یادت
 
شادی مجلسیان در قدم و مقدم تست
 
جای غم باد هر آندل که نخواهد شادت
 
برسان بندگی دختر رزگو بدرآی
 
که دم همت ما کرد ز بند آزادت
 
چشم بد دور کز آن تفرقه ات باز آورد
 
طالع نامور و دولت مادر زادت
 
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
 
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
 
در شگفتم که در این مدت ایام فراق
 
برگرفتی ز حریفان دل ودل میدادت
 
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
 
ورنه طوفان حوادث ببرد بنیادت
 
 
 
سلام به تمامی دوستان عزیز.امیدواریم سالی که گذشت همراه خودش
 
تموم زشتی ها ،نامهربانی ها وووبه گذشته ها سپرده باشه و سال
 
جدید تو کوله پشتی خودش مهر ،محبت ،دوست داشتن ،عشق ،امید
 
ووو به همراه آورده باشه .دوستتون داریم ما رو هم از دعای
 
خیرتون لحظه ی سال تحویل فراموش نکنین.یاعلی
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 23:1  توسط زینب و وحید  | 



 

صدای آهنگین قدم هایش را بر روی سنگ فرش قلبم می شنوم. چه آهسته و مغرور

بر روی دلم پا می نهد . گویی که می خواهد برای همیشه ماوای عشق و محبت خود

را ترک کند.

قلبم ناله کنان فریاد می زند : ((بازگرد . بی رحمانه بودنت را می توانم تاب آورم.

اما نبودنت را هرگز ...)).

در ترنم باد ، به گل های قرمز بال کفش دوزک چشم دوختم . دستانم را به شاخک

های پروانه ئ بی امید زنجیر کردم ،قلبم را به آب و آتش زدم تا درد فراغت را تاب

بیاورم . اما تو چه ساده گذشتی از آمدن و ماندن ها ، چه بی پروادل کندی وخاطرات

سبز را به رنگ خاکستری مرگ آلودی تبدیل کردی ، ای رفیق نیمه راه،تورابرکشتی

فراموشی خواهم نشاند وبه دست آب های سرنوشت خواهم سپرد تا در ساحل دیگری

به گل نشینی . آخرین یادگاری را به روی ساحل می گذارم که شاید روزی دریای

دلت آن را ناخواسته بردارد و در خود شناور سازد ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 23:34  توسط زینب و وحید  | 



 

با آن که جان عاشقم ، بی تو اسیر ترد شود

با آن که روز روشنم ، دور از تو همچو شب شود

مرا رها کن                   مرا رها کن

گر چه شبی نباشی دمی برابر من

چشمه ی خون بجوشد ز دیده ی تر من

مرا رها کن             مرا رها کن

سیل جنون منم ، منم

تو چشمه سار روشنی

 جز به فنا نمیرسی

اگر که همره منی

مرا رها کن                مرا رها کن

ای گل در باغ غم

 چون خاری دامن گیر تو ام

دل بر کن از رویا

 من خواب بی تعبیر تو ام

درکم کن که از دل من خوشحالی کشیده دامن

یک دنیا دردم یک دریا رنجم

مجو نشاطی ای گل از قلب غمگینم

عمر من طی شد در تاریکیها

چه حاصل اکنون باشی !!! چراغ بالینم

با دل شکسته ام قصه مگو با غم خود

 مرا رها کن

دور از عالم تو ام ، غم زده در عالم خود

 مرا رها کن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 23:33  توسط زینب و وحید  | 



 

وقتی رودهای سکوت جاری اند ، خاموش می شوم .باکلمه ها نمی توانم تو را بیافرینم

وبی کلمه ها لحظه ای آرام و قرار ندارم . ابری از شکوفه ها آسمان را پوشانده است.

شکوفه ها را می شکافم تا تو را ببینم . زیر سقف های حصیری نمی توان بوی گیلاسها

را شنید.

باران می آید ،چشم پنجره ها خیس است .آیا حرفهایم تازه می شوند ؟ آن گنجشک تنها

چه زود مرد ! آن تمشک وحشی چه زود از شاخه جدا شد !

در بامدادهای برفی به یاد تو می افتم که سپیده ها آمیختی و آنقدر در نی لبک غریب

خود دمیدی که صبح از راه رسید وبرگهای فروریخته به شاخه برگشتند.

وقتی زیر نگاه ماه می خوانم دلم می گیرد وصدایم باز می شود. باغبانها بیدار میشوند

وعطر گلها روی دستمال مسافران می نشیند.

چه ساده تو را دوست دارم . این را همه کاکلی ها که از سفر آمده اند ، می دانند کاش

همه چیز شبیه تو بود . کاش گلهای رنگارنگی که نامشان را نمی دانم،عطرتوراداشتند.

چه ساده تو را صدا می کنم . همه ئ مردم صدایم را می شنوند وبا حیرت تو را نگاه

می کنند. حتی مترسکها جان می گیرند وخون تازه در رگ سیبهای قرمز می رود.

باد هر چند که تند باشد ،نمی تواند ستاره ها را با خود ببرد. به ابرها اجازه نمی دهم

که بین من وتو فاصله بیندازد. نورتو بالا وبالاتر می رود ومن دستهایم را باز میکنم.

دنیا چقدر کوچک است .

کاش جز صدای تو هیچ صدایی را نمی شنیدم وجز نام تو هیچ

نام دیگری را نمی دانستم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 1:4  توسط زینب و وحید  | 



 

مرا صدا بزن !

چه گرم می کند مرا پیام آشنای تو

صدای آشنای تو مرا چه عاشقانه در ورای فکرها

خطاب می کند

ومن جواب می دهم

ای همیشه ماندنی کنار من مرا صدا بزن !

سپیده ی لبان تو پیام عشق می دهد

ومن کنار خاطرات خسته ام ، تو را مرور می کنم

صفای جان من نشانه یی برای با تو بودن است

وبرق چشمهای من ، برای دیدنت به انتظار مانده است

زمان آشنا شدن ، قسم به عشق خورده ام

قسم به جان آرزو ، امید

که قلب عاشقم فقط به یاد تو هماره زنده است

به انتهای شعر خود که می رسم

کلام را به یاد تو تمام می کنم

واین چنین تو را خطاب می کنم : ای تمام آرزو!

مرا صدا بزن !

               مرا صدا بزن !

                              

                               مرا صدا بزن !

 

     

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 0:26  توسط زینب و وحید  |