روزی در خانه ی سپیدی بودم ... با هزاران رنج ، سر از خانه بیرون آوردم ... با هزاران بدبختی ... بیشتر شبیه زندان بود ... صدای آرام بخش و زیبایی را از همان اول میشنیدم و روز به روز کنجکاو تر میگشتم ... و امروز بلاخره توانستم رها شوم ... بال هایم مرا آزادی مطلق میبخشند ... حدس میزدم صدای چه بود ... حتی نمی توانید تصورش را بکنید ... صدا صدای آبشاری بود که از فرسنگ ها ارتفاع احساس دل خویش را به بلکه می ریخت ... صدای پرندگان دیوانه کننده است ... صدای شکستن هیزم از چوپانی به گوش میرسد که انگار نت آهنگ زندگیست ... آتشی که چوپان به پا کرده آسمان آبی را به رنگ مخمل خاکستری شبیه کرده ... آه خیلی زیباست ... بویی که از دور ها به مشامم میرسد ... نشان دهنده ی دشتی از گلهای رنگارنگ است ... نسیمی که بر روی برگ درختان میخورد ... درختان انگار قصد دارن به رقص در بیاییند ... باد مرا در خود شناور کرده ... مرا به طرف دشت گل هدایت میکند ... انگار او هم میخواهد محبتش را نسبت به من بروز کند ... عالیست ، عالیست ... با این که عمر پروانه ایه من خیلی کوتاه است ... ولی خوشحالم که توانستم برای مدت کوتاهی هم که شده این زندگی را تجربه کنم ... فقط میتوانم بگویم عالی بود عالی ......................................................................................................

گاهی که ازتودورمی افتم به تمام ابرهایی که بالای سرت راه میروند،حسودیم میشود.
آن وقت آرزومیکنم کاش ابربودم که توبه خاطرآن باران را دوستش داشتی.
گاهی که دیدنت محال میشود ، به ستاره ها چشم می دوزم که مرا به یاد برق نگاهت
می اندازند واز ماه وخورشید میپرسم در چه روزی متولد شدند.
وقتی نیستی ، روحم رود سرگردانی است که احوال تورا از همه دریاها میپرسد.
موجهایی که حتی یک بار تو را دیده اند ، هرگز به سکوت و ساحل نمی اندیشند.
پیراهنم ازمن خوشبخت تراست، چون اولین کسی است که نام توراازصدای تام تام
قلبم می شنود.
چه کاروان،چه قطار،چه پرنده های آهنین ،هرچه مرابه سوی توبیاوردوفاصله مارا
کم کند،دوست داشتنی است.مهم نیست اگرحتی همه راه رادرخواب باشم.
هرکه تورایک بارببیند،شاعرمیشود.من ازروزازل شعرمیگفتم وآنهارابرای فرشته ها
میخواندم.راستی پروانه هایی که لای دفترچه های خاطرات خشک شده اند هم شاعرند.
روزهای دیدارهمیشه بارانی است.مثل همیشه فراموش میکنیم چتری به همراه
بیاوریم و حرفهایمان زیر باران تازه میشوند.
دراین اتاق،دراین همه تاریکی،چه صبح دلپذیری جریان دارد.چراغ راروشن میکنم،
رویاهایم بیدار میشوند.
من حتم دارم دستی که اولین گل سرخ را لبخند زنان در زمین کاشت ،
خوب میدانست که یک روز انبوهی از آن تقدیم تو خواهد شد.
به تو اندیشیدن
با تو احساس شدن
با صدای نفست خوابیدن ، گرم شدن
باز هم در پس افسانه شبهای دراز
باریدن ، رقصیدن
مثل یک پر بی وزن
مثل یک سایه تنها و کبود ، در پس پاره ای سیمان
سیاه
لغزیدن ، ترسیدن

دیدنت ممکن نیست
بودنت هست محال
درمیان شب و تاریکی و سرما وسیه زوزه باد
درغباری پر تردید از آینده دور،
من ، دختری پای پیاده
با نگاهی پر پرسش ، تردید
به جلو ، به تماشای مه و رخوت با آمده ام
به نگهداری گلهای شقایق به پرستاری ماه آمده ام
و در این راه دراز
من ، دختری پای پیاده
به طرفداری دستانی سرد
به تماشای سیه قامت درد آمده ام ...

و به تو پیوستن ، با تو احساس شدن
با صدای نفست خوابیدن ، گرم شدن
به تمام شب و تاریکی و سرما وسیه زوزه باد
به تب تنهایی
به دویدن پی آینده دور
به همه عمر و زمان ، می ارزد .



