به تو اندیشیدن
با تو احساس شدن
با صدای نفست خوابیدن ، گرم شدن
باز هم در پس افسانه شبهای دراز
باریدن ، رقصیدن
مثل یک پر بی وزن
مثل یک سایه تنها و کبود ، در پس پاره ای سیمان
سیاه
لغزیدن ، ترسیدن

دیدنت ممکن نیست
بودنت هست محال
درمیان شب و تاریکی و سرما وسیه زوزه باد
درغباری پر تردید از آینده دور،
من ، دختری پای پیاده
با نگاهی پر پرسش ، تردید
به جلو ، به تماشای مه و رخوت با آمده ام
به نگهداری گلهای شقایق به پرستاری ماه آمده ام
و در این راه دراز
من ، دختری پای پیاده
به طرفداری دستانی سرد
به تماشای سیه قامت درد آمده ام ...

و به تو پیوستن ، با تو احساس شدن
با صدای نفست خوابیدن ، گرم شدن
به تمام شب و تاریکی و سرما وسیه زوزه باد
به تب تنهایی
به دویدن پی آینده دور
به همه عمر و زمان ، می ارزد .



