تاریکی را از همه ی لحظه های زندگی ام پاک می کنم . وقتی تو هستی قلب من
چه ظرفیتی دارد برای دوست داشتن تو ...
من از تو لبریزم و اگر نباشی مثل بعدازظهرهای پاییز می شوم . من از تو اعتبار
می گیرم مثل ابرها از اقیانوس، مثل بغض ها واشک هاازدلتنگی ،مثل شکوفه ها
از بهار ...
دوست دارم در سرزمین قلبم خانه ای بسازم . خانه ای که پنجرهایش هیچ گاه از
دیدن تو سیر نمی شوند.
عزیزم !
وقتی تو هستی می توانم همه ی دنیا را سطر به سطر بخوانم ومسیر زندگی رااز
پرنده ها بپرسم . وقتی تو هستی کلمه ها تمام می شوند وحرفها ته می کشند .
بهترین همدم وتکیه گاه زندگی ام ، تو معنا ی مجسم همه ی کلمه های کتاب آفرینشی
کاش در این سکوت ، با من دنیایی از مهر بیایی.
بی تو مثه سکوت می مانم ویه بغض خفته در گلو ...

+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 12:14  توسط زینب و وحید
|

